خرید بک لینک

غمگین از درون:))))...

بیاد مهربان ترین مهربانانم

راستش تا الان سعی کرده م امید باشم برا همه...

اینجا رو انتخاب کرده م برا امید دادن به همه ولی...ازین به بعدش میخوام جایگاهی باشه برا درد و دل هام....با خدام با هرکی ک شاید بخواد درسی بگیره!

امروز سمیه همون همسایه جدیدمون که برا ی شهر دیگه س حالش بد میشه و بهم پیام میده بیمارستان نزدیک اینورا رو بهم معرفی میکنی

چون شوهرش خونه نبود دلم نیومد گفتم لباس بپوش میبرمت،دختر مودبی هستش ولی دلش نمیخواد به کسی رو بده!حتی من:)

راستش شخصیت خود منم اینجوری نیست که بخوام زیادی با کسی که باهام حال نمیکنه بگو و بخند کنم یا رفت و آمد و....

بعد از اینکه اومدیم صاحاب خونه که بالاییمون بود میگفت بیاین بالا یه شربتی چیزی بخوریم دور هم ....حرف شد و دستشویی ما که وسط نشستیم میچکه رو سمیه اینا! که طبقه پایینمونن!

داشتم فکر میکرده م این آقای پاچی(همسر) باز وسواس بخرج داده و...

گفتم راستش بخواین من همسرم زانوش درد میکنه چون نمیتونه بشینه به حالت خم سرویس میره و چون وسواس داره کل دستشویی رو آب میگیره(حالا ببین در همین حد هاا!!)

صاحاب خونه میگفت وای الان همسرم بیاد باز چرت و پرت میگه (شوهرش یه اخلاقای خاصی داره، مثلا میگفت دستشویی رو نشورین زیاد پاک کنین!!) بیا این خمیر درز گیر برو اونو درست کن و....

خلاصه اومدم همینو به همسر گفتم داغ کرد!

تو چرا گفتی من سرپا میشاشم!

و ازونجایی که اصلا ازش انتظار نذاشتم برا اولین برا جا نمازمو با پاش لگ زد و من گفتم الهی همون پاهات بشکنه!

جالبه که هنوزم اندکی پشیمون نشده م ازین حرفم!

چون واقعا برام مهمه که به اعتقاده م احترام بذارن....

کلا دلم گرفته بود...گفتم برم ده دقیقه ای پیش سمیه و چون اونم مشاوره میده باهم درد و دل کنیم راهکار بده این سنگینی حرکتش از دلم دربیاد

حالا یه مرد بیاد بخونه میگه غیبت و فلان!

ولی واقعا نه...دنبال راهکار میگشتم

ب سمیه پیام دادم چند دقیقه دیگه میام پایین ده دقیقه ی رب کارت دارم و...پیام داد من سر کلاسم!گفتم باشه کارت تموم شد پیام بده

حدود چند ساعت بعد گفت جانم؟ تازه کلاس تموم شده

گفتش بیا تو روبیکا چت کنیم...

دروغ چرا

بهم بر خورد

ولی نباید بر میخوردا

چرا؟ چون بعضیا بدشون میاد به کسی زیادی رو بدن یا یکی خونه شون رفت آمد کنه و فلان‌...ولی واقعا من اینجوری نیستم!

من اون لحظه کوره ی آتش بوده م‌...دنبال راهکار میگشتم....گفتم هر سری یه عقلی داره شاید ....

خلاصه بیخیال

نتیجه اخلاقی اینکه: هرگز از کسی انتظار نداشته باشین

با خدای خودتون درد و دل کنین و واگذار خدا کنین تموم اتفاقات زندگیتونو




Powered By
 
NILOBLOG.COM

برچسب: نویسنده: پرهام کریمی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:27

صفحه بندی